سيد على اكبر برقعى قمى
285
راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )
ان يكن قيل لى المفجّع نبذا * فلعمرى انا المفجّع هما مفجّع شاگرد ثعلب و در فنون ادب بارع و بر نظم شعر توانا بود و مذهب تشيّع داشت و قصيدهاى نظم كرد به نام اشباه خوانده شد و در آن امير المؤمنين عليه السّلام را به پيغمبران تشبيه كرد و در اين خصوص خبرى است از ابو هريره كه پيغمبر گفت : « كسى كه خواهد به علم آدم و همّت نوح و خلق ابراهيم و مناجات موسى و سنّ عيسى و حلم محمّد نظر كند به اين جوان كه فراسوى ما آيد بنگرد » . و حاضران گردن كشيدند و ديدند علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام است و مفجّع همان حديث را مستند قرار داد و مناقب ديگر على را در آن برشمرد و مطلع قصيده اين است : ايّها اللائمى لحبّى عليّا * قم ذميما إلى الجحيم خزيّا تا آنجا كه گفته است : اشبه الأنبياء كهلا و زولا * و فطيما و راضعا و غذيّا كان فى علمه كآدم اذ علم * شرح الاسماء المكنيّا مفجّع تصانيفى پرداخت ، از جمله : كتاب الترجمان در معانى شعر و كتاب المنقذ در ايمان نظير كتاب الملاحن ابن دريد و بزرگتر از آن و كتاب اشعار الجوارى ( ناتمام ) و كتاب عرائس المجالس و كتاب قصيدته فى اهل البيت و غير اينها و ميان او و ابن دريد مهاجات بود و در سال 370 درگذشت . مفرغ : بر وزن مسرع نام نياى ابو عثمان يزيد بن ربيعهء حميرى است معروف به ابن مفرغ از شاعران توانا و هم سرسخت و نياى او را مفرغ ازاينجهت گفتند كه شرط بست قدح بزرگى را از شير بنوشد و آن را تمام نوشيد . گويند : « افرغ الاناء اخلاه ؛ يعنى ظرف را خالى كرد ابن مفرغ » . از مصاحبان و خاصّان عباد فرزند زياد بن ابيه بود . روزى عباد ( كه ريشى انبوه و پرپهنا و دراز داشت ) بر اسب سوار شد بادى بوزيد و موى ريش او را پريشان كرد ابن مفرغ گفت : الا ليت اللحى كانت حشيشا * فترعاها خيول المسلمينا يعنى : « كاش ريش او گياه بود و اسبان مسلمين در آن مىچريدند » . عباد بشنيد و او را به زندان افكند . ابن مفرغ در زندان او را هجو كرد و عباد را بيشتر خشمگين نمود . ابن مفرغ برآن شد كه ديگر او را هجو نكند و حتّى وقتى از او پرسيدند كه امير چرا او را زندان كرد ؟ جواب داد امير مردى را كه خواست ادب كند زندان كرد تا از راه كژ به راه راست گرايد و اين سخن و آن ترك هجو ، امير را بر سر لطف آورد و او را از زندان آزاد كرد . ابن مفرغ پنهانى بگريخت و به بصره رفت و ازآنجا بيرون شد و خود را به شام رسانيد و در شهرهاى شام همىگشت و زياد بن ابيه و فرزندانش را هجو كرد . عبيد اللّه بن زياد برادر عباد در صدد برآمد كه او را دستگير كند و در اين خصوص به يزيد بن معاويه نوشت كه ابن مفرغ خاندان ما را رسواى ابدى كرد و حتّى از هجو ابو سفيان باز نايستاد و او را به زنا متّهم كرد و از خراسان گريخت و به بصره آمد و من در صدد برآمدم كه او را دستگير كنم به شام گريخت و اينك در شهرها و قريههاى شام مىگردد و گوشت ما را مىجود و ما را به هر عبارت زشتى ناسزا مىگويد . يزيد فرمان داد او را دستگير كنند امّا ابن مفرغ خود را به بصره رسانيد و به منذر بن جارود عبدى پدرزن عبيد اللّه بن زياد پناه برد و منذر او را پناه داد عبيد اللّه حرمت جوار منذر را رعايت نكرد و ابن مفرغ